سلام امروز میخوام کتاب روون پسری از رین رو بهتون معرفی کنم.این کتاب برای نوجوون هاست.نوشته ی امیلی رودا البته روون یه مجموعه ست که شامل 4 کتاب میشه.182 صفحه هم هست .خلاصه:روون پسری نحیف و لاغر اندام است و  در روستای رین زندگی میکند.یک روز صبح که مردم رین از خواب بر میخیزند میبینندکه اب رود خانه از جوش و خروش افتاده و از اژدهای بالای کوهستان خبری نیست.همه جمع شده و تصمیم میگیرند نزد {شبا} جادوگر رین بروند.انها روون را نیز همراه خود میبرند.هنگام برگشت از خانه شبا,شبا کاغذی را به سمت روون پرت میکند.مردم روستا تصمیم میگیرند 6نفر از اهالی روستا را به بالای کوهستان بفرستند تا از موضوع اگاه شوند.هنگامی که ان کاغذ را باز میکنند میفهمند که ان نقشه و راهنمای کوهستان است والبته فقط زمانی اطلاعات مشخص میشدند که روون انجا بود.ان ها مجبور شدند روون را نیز همراه خود ببرند.در میان راه هرجا به مشکل برمیخوردند به نقشه مراجعه میکردند اما یک مشکل وجود داشت نقشه با رازورمز ان ها را راهنمایی میکردو ان ها تک تک با مشکلاتی که نقشه بیان کرده بود روبهرو میشدند.در مراحل اخر افراد پشیمان شده و ترسیده ووبرمیگشتند تا ان جا که جان قوی و روون ماندند.به سختی خود را به بالای کوه رساندند.و اژدها را دیدند و فهمیدند که عامل همه این مشکلات اژدها بوده که دارای درد بوده و جلوی اب را گرفته. روون جراحت اژدها را برطرف کرد و همراه با جان قوی به خانه برگشتند.از ان روز به بعد دیگر کسی روون را خرگوش استخوانی صدا نمیکرد.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ ][ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط نگین ] نظرات ()


مردم فاقد نیرو نیستند فاقد اراده اند.

مرگ باعزت بهتر از زندگی باذلت است.

قلب انسان کوچک است ولی گنجایش بزرگترین همچون خداوند را دارد.

اگر در اولین قدم موفقیت نصیب هر کسی شودسعی و عمل دیگر معنایی ندارد.

حقیر شمردن مرگ یکی از مهمترین راههای خوشبختی است.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٠/٩ ][ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


زن کودکی در بغل داشت وبا عجله میدوید. از چند کوچه و خیابان بسرعت گذشت. بچه گریه میکردویکی دوبار نزدیک بود زمین بخورد. از دور بادیدن مغازه خوشحال شد. نفس زنان از لابلای جمعیت گذشت.قبل از اینکه وارده مغازه شود چشمشبه نوشته روی شیشه افتادو وارفت روی کاغذ نوشته بود برنج کوپنی تمام شدذ


برچسب‌ها: شعر, داستان کوتاه
[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ][ ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


خانه قدیمی پدر بزرگ کارگاه چترسازی اش هم بود. عصرها تمام سطح بزرگ حیاط از چترهای باز کنار هم پوشیده میشد. گویا همه ی اجرهای کف حیاط در قالب چتری بزرگ فرو میرفت و ما سرخوشاز بازی های کودکی در زیر چترها پنهان میشدیم .انگارچترها هم به اهستگی با ما میخندیدند. غروب با اماده شدن صندوق های چیده شده از چترچه راحت خستگی یک روز کاری به فراموشی سپرده میشد.

.....بارفتن پدربزرگ ازخانه اش چیزی باقی نماند. حالا فقط چتری کهنه به یادگار مانده که هربار با بازکردن ان خاطرات قایم باشک بازی زیر ان را مرور میکنم.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ][ ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


سلام دوستان خوبم.

من و چترها کلبه ای است برای ثبت لحظه ها و دقایقی از زندگی و داستانهای کوتاه که میخوانم و می پسندم.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ][ ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()