پشت چراغ قرمز استاده بودم پسر با جعبه ای آدامس از لا به لای ماشینها عبور میکرد.آدامسی خریدم.پول خرد نداشتم اسکناس درشتی به او دادم.با تعلل در حال شمارش بقیه پول بود که چراغ سبز شد.نتوانستم منتظر بمانم حرکت کردم.در راه با خودم فکر کردمکه شاید پسرک به عمد معطل کرد تا چراغ سبز شود.به چهارراه بعدی رسیدم.آن جا تصادفی رخ داده و ترافیک شده بود.در انتظار بازشدن راه بودم که کسی به شیشه زد.باورم نشد همان پسرک آدامس فروش بود که خسته و نفس زنان خود را به من رسانده بود.مقداری پول در دستش بود و گفت:ببخشید بقیه پول شما...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, دانستنیها, علمی, شعر
[ ۱۳٩٢/٤/٦ ][ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط نگین ] نظرات ()