خانه قدیمی پدر بزرگ کارگاه چترسازی اش هم بود. عصرها تمام سطح بزرگ حیاط از چترهای باز کنار هم پوشیده میشد. گویا همه ی اجرهای کف حیاط در قالب چتری بزرگ فرو میرفت و ما سرخوشاز بازی های کودکی در زیر چترها پنهان میشدیم .انگارچترها هم به اهستگی با ما میخندیدند. غروب با اماده شدن صندوق های چیده شده از چترچه راحت خستگی یک روز کاری به فراموشی سپرده میشد.

.....بارفتن پدربزرگ ازخانه اش چیزی باقی نماند. حالا فقط چتری کهنه به یادگار مانده که هربار با بازکردن ان خاطرات قایم باشک بازی زیر ان را مرور میکنم.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ][ ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()