زن کودکی در بغل داشت وبا عجله میدوید. از چند کوچه و خیابان بسرعت گذشت. بچه گریه میکردویکی دوبار نزدیک بود زمین بخورد. از دور بادیدن مغازه خوشحال شد. نفس زنان از لابلای جمعیت گذشت.قبل از اینکه وارده مغازه شود چشمشبه نوشته روی شیشه افتادو وارفت روی کاغذ نوشته بود برنج کوپنی تمام شدذ


برچسب‌ها: شعر, داستان کوتاه
[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ][ ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()