گاهی وقت ها باید زد به بیخیالی !
از بار مشکلات شانه خالی کنی !
دراز بکشی و ساعت ها به آسمان خیره شوی...
پا روی پا بیندازی و هیچ کاری نکنی..!
یا اصلا، هر کاری که دلت خواست بکنی
مانند کودکی شوی،
بازی کنی، فریاد زنی، بهانه بگیری، بی هوا بخندی و هر وقت دلت خواست گریه کنی...
آری ! باید گاهی زد به بیخیالی !
آنقدر بیخیال که بتوانی لحظه ای زندگی کنی.


برچسب‌ها: متن زیبا, امیدواری, داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩٢/۸/٢ ][ ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


وقتی از همه جا نا امید شدی رو به کوهی وایسا و فریاد بزن...

آیا امیدی هست؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهی شنید...

هست...هست...هست..


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر, متن زیبا, امیدواری
[ ۱۳٩٢/٧/۱٦ ][ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


وقتی از همه جا نا امید شدی رو به کوهی وایسا و فریاد بزن...

آیا امیدی هست؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهی شنید...

هست...هست...هست..


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر, متن زیبا, امیدواری
[ ۱۳٩٢/٧/۱٦ ][ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()



انتخاب با توست،
می توانی بگویی : «صبح به خیر خداجان!» یا
«خدا به خیر کند ـ صبح شده !»

وین دایر

04 Good Morning[WwW.KamYab.IR] تصاویر پس زمینه زیبا با موضوع صبح بخیر

 


برچسب‌ها: متن زیبا, شعر, داستان کوتاه, دانستنیها
[ ۱۳٩٢/٧/٦ ][ ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


این!
نه، این یکی!
نه دیگه این!
خداوکیلی روی این یکی برم دیگه....
من هنگامی که میخوام سوار پله برقی بشم


برچسب‌ها: طنز, متن زیبا, علمی, داستان کوتاه
[ ۱۳٩٢/٦/٢٩ ][ ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()



برچسب‌ها: شعر, داستان کوتاه, علمی, طنز
[ ۱۳٩٢/٥/۳۱ ][ ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!

                                                                    حسین پناهی


برچسب‌ها: شعر, داستان کوتاه, طنز, متن زیبا
[ ۱۳٩٢/٥/۱٩ ][ ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()



برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر, دانستنیها, متن زیبا
[ ۱۳٩٢/٥/۸ ][ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط نگین ] نظرات ()


گنجشکها از سایه اش هم فراری بودند.همیشه به دنبال آنها بود و در موقعیتی مناسب شکارشان میکرد.

می گفت خوراک گنجشک خیلی خاصیت دارد.

اما حالا گنجشکها بدون هیچ وحشتی نزدیکش می شوند و آسوده خاطر به دانه های روی قبرش نوک میزنند...


برچسب‌ها: دانستنیها, علمی, طنز, داستان کوتاه
[ ۱۳٩٢/٥/٢ ][ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط نگین ] نظرات ()



برچسب‌ها: دانستنیها, علمی, طنز, داستان کوتاه
[ ۱۳٩٢/٤/٢٥ ][ ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()



برچسب‌ها: دانستنیها, علمی, داستان کوتاه, طنز
[ ۱۳٩٢/٤/٢٠ ][ ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


پشت چراغ قرمز استاده بودم پسر با جعبه ای آدامس از لا به لای ماشینها عبور میکرد.آدامسی خریدم.پول خرد نداشتم اسکناس درشتی به او دادم.با تعلل در حال شمارش بقیه پول بود که چراغ سبز شد.نتوانستم منتظر بمانم حرکت کردم.در راه با خودم فکر کردمکه شاید پسرک به عمد معطل کرد تا چراغ سبز شود.به چهارراه بعدی رسیدم.آن جا تصادفی رخ داده و ترافیک شده بود.در انتظار بازشدن راه بودم که کسی به شیشه زد.باورم نشد همان پسرک آدامس فروش بود که خسته و نفس زنان خود را به من رسانده بود.مقداری پول در دستش بود و گفت:ببخشید بقیه پول شما...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, دانستنیها, علمی, شعر
[ ۱۳٩٢/٤/٦ ][ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط نگین ] نظرات ()



برچسب‌ها: دانستنیها, علمی, داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩٢/۳/٢٧ ][ ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


همیشه در مدرسه لباس های چهل تیکه خوش دوختی می پوشید.بچه ها فکر می کردندلباس هایش آخرین مد است و به چشم یک بچه پولدار به او نگاه می کردند.اما من می دانستم که پدرش در یک کارگاه خیاطی کار می کند...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, دانستنیها, علمی, شعر
[ ۱۳٩٢/۳/٢٢ ][ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط نگین ] نظرات ()


-  گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

۲ – سعی کنیم بیشتر بخندیم.

۳-  تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

۴ -  با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.

۵ – گاهی هدیه هایی که گرفته ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

۶ -  بیشتر دعا کنیم.

۷ – در داخل آسانسور و راه پله و… باآدمها صحبت کنیم.

۸-  هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.

۹-  لذت عطسه کردن را حس کنیم.

۱۰-  قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.

۱۱-  زیر دوش آواز بخوانیم.

۱۲- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

۱۳-  گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

۱۴-  با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

۱۵-  برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه ریزی کنیم!

۱۶-  از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم.

۱۷-  برای کارهایمان برنامه ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!

۱۸-  مجموعه ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و… )برای خودمان جمع آوری کنیم.

۱۹-  در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

۲۰-  گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهی ها باشد چه بهتر.

۲۱-  گاهی از درخت بالا برویم.

۲۲-  احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

۲۳-  گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.

۲۴-  بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.

۲۵-  وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم

۲۶-  در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.

۲۷-  سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.

۲۸-  رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .

۲۹-  وقتی از خواب بیدار می شویم، زنده بودن را حس کنیم.

۳۰-  زیر باران راه برویم.

۳۱-  کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..

۳۲-  قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

۳۳-  چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و… را یاد بگیریم.

۳۴-  اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.

۳۵-  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

۳۶-  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.

۳۷-  به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.

۳۸-  گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

۳۹-  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.

0-     از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, دانستنیها, علمی, شعر
[ ۱۳٩٢/٢/۱۸ ][ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


تاج از فرق فلک برداشتن ،

 

جاودان آن تاج  بر سرداشتن :

 

در بهشت آرزو ره یافتن،

 

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

 

روز در انواع نعمت ها و ناز،

 

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

 

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

 

روی گیتی را منور داشتن ،

 

شامگه چون ماه رویا آفرین،

 

ناز بر افلاک اختر داشتن،

 

چون صبا در مزرع سبز فلک،

 

بال در بال کبوتر داشتن،

 

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

 

شوکت و فر سکندر داشتن ،

 

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

 

ملک هستی را مسخر داشتن،

 

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

 

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

فریدون مشیری

 

 

 

 


برچسب‌ها: دانستنیها, علمی, داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩٢/٢/۸ ][ ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


تاج از فرق فلک برداشتن ،

 

جاودان آن تاج  بر سرداشتن :

 

در بهشت آرزو ره یافتن،

 

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

 

روز در انواع نعمت ها و ناز،

 

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

 

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

 

روی گیتی را منور داشتن ،

 

شامگه چون ماه رویا آفرین،

 

ناز بر افلاک اختر داشتن،

 

چون صبا در مزرع سبز فلک،

 

بال در بال کبوتر داشتن،

 

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

 

شوکت و فر سکندر داشتن ،

 

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

 

ملک هستی را مسخر داشتن،

 

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

 

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

فریدون مشیری

 

 

 

 


برچسب‌ها: دانستنیها, علمی, داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩٢/٢/۸ ][ ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


آخرین انسان روی کره ی زمین در اتاقش نشسته بود که ناگهان در به صدا درآمد!!؟

نظر شما چیه؟؟؟

 


برچسب‌ها: علمی, دانستنیها, داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩٢/۱/٢٥ ][ ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


 

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔی میتواند ببیند.

 


برچسب‌ها: داستان کوتاه, علمی, دانستنیها, شعر
[ ۱۳٩٢/۱/۱٢ ][ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط نگین ] نظرات ()


پژوهشگران اسپانیایی در تحقیقات خودود نشان دادند که افراد چپ دست خوبیهای دنیا را در نقطه مقابل راست دستها می بینند.

به گزارش خبرگزاری مهر، محققان دانشگاه گرانادا با بازنگری تعداد زیادی از مطالعات مربوط به راست دستها و چپ دستها دریافتند دستی که افراد با آن می نویسند نگاه آنها را نسبت به دنیا تغییر می دهد و می تواند بر روی روش این افراد در دیدن مفاهیمی چون خوبی و بدی تاثیر بگذارد. به طوری که چپ دستها خوبی دنیا را در سمت چپ و راست دستها آن را در طرف مخالف می بینند.

برپایه این تحقیقات، تجربیات ادراکی و حرکتی به طور اجتناب ناپذیری با دستی که قدرت بیشتری دارد ارتباط دارند و تا حد چشمگیری بر روی چگونگی نگاه ما به دنیا و درک مفاهیمی چون خوبی و بدی اثر می گذارند.

چپ دستها در اقلیت قرار دارند و تنها حدود 10 درصد از جمعیت جهانی را تشکیل می دهند. چپ دستی به دلیل قدرت بیشتر نیمکره راست مغز است در حالی که در راست دستها قدرت نیمکره چپ بیشتر است.

اغلب گفته می شود که این تفاوت مغزی موجب می شود که چپ دستها باهوش تر و خلاق تر از راست دستها باشند و این فکر از این ناشی شده است که بسیاری از هنرمندان و نوابغ گذشته از دست چپ (دست شیطان) استفاده می کرده اند.

 

 

در گذشته به این دلیل به دست چپ دست شیطان می گفتند که در راست دستها به عنوان یک دست از کارافتاده و بی مصرف شناخته می شده و تمام قدرت و توانایی فرد در دست راست بوده است.

به دلیل در اقلیت قرار گرفتن این افراد، از نظر فرهنگی پیش داوریهای زیادی درباره چپ دستها می شود.

اکنون این محققان اسپانیایی در بررسیهای خود نشان دادند که چپ دستها "چشم انداز چپ" دنیا را دارند.

تحقیقات گذشته دانشمندان دانشگاه استانفورد نشان می داد زمانی که از یک چپ دست خواسته می شود که اشیاء و یا افراد را با یک مفهوم ذهنی مثبت در فضای یک نمودار قرار دهد آنها را در سمت چپ قرار می دهند در حالی که مفاهیم منفی را در طرف راست می گذارند اما راست دستها مفاهیم مثبت و منفی را در جهت مخالف قرار می دهند.

همچنین در یک نقاشی، اشیاء و افرادی که طرف چپ چیده می شوند از نظر یک چپ دست همیشه مثبت هستند در حالی که برای راست دستها منفی به نظر می رسند.

این محققان در این خصوص توضیح دادند: "سیستم نمادگرایی دنیا بیان می دارد که راست نماد خوبی و چپ نماد بدی است. این درحالی است که تجربه حسی- حرکتی چپ دستها موجب می شود که نمادهای آنها در نقطه مقابل باشد.
براساس گزارش آنسا، این نشان می دهد که نظام جهانی نمادها از سوی راست دستها تعیین شده است.

 

 


برچسب‌ها: علمی, داستان کوتاه, شعر, دانستنیها
[ ۱۳٩٢/۱/٤ ][ ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


رایحه پاکیزگی به فضای خانه، روح سرسبزی و طراوت بخشیده است. لباس های نو بر تن کرده ایم و درکنار سفره هفت سین به انتظار نو شدن نشسته ایم. سفره زیباست و همه منتظر حلول سال نو. هیجانی زیبا، تمام وجوداعضای خانواده رادربرگرفته است.
 
این سفره یک سفره خیالی و پوچ و بی معنی نیست، بلکه نشانه ای از آن است که در آغاز سال که روز و سال نو می شود ما نیز نفس خویش راتهذیب کنیم و بر آن تزکیه ارج نهیم تا خداوندی که هفت آسمان را آفریده و هفت دریا را زیر آن نشانده ، بدین وسیله هفت نماد را فرا روی ماقرار داده و به ما نشان می دهدکه به کدامین وجه زندگی خویش را سپری کنیم و با نشستن و برخاستن در کنار این سفره، اسطوره عشق و صفا و پاکی ای را که درآن وجود دارد، در جسم و روح خود منعکس کنیم.
 
معانی زیبای سین های سفره هفت سین نوروزی

سین اول، سنجد
سنجد نماد سنجیده عمل کردن است.سنجد را بر این باور بر سفره می گذارند که هرکس با خویشتن عهد کند درآغازسال هرکاری را سنجیده انجام دهد.سنجد نشانه گرایش به عقل است؛ احترام به تفکر و ترویج و خردمندی.
 
معانی زیبای سین های سفره هفت سین نوروزی

سین دوم، سیب
دومین سینی که برسفره می نهند سیب است که نماد سلامتی و عشق می باشد.
 
معانی زیبای سین های سفره هفت سین نوروزی

سین سوم، سبزه
سبزه پس از سنجد و سیب بر سر سفره گذاشته می شود که نشانه خرّمی و شادابی و خوش اخلاقی است.سبزی با خود شادابی ، نیکویی و سرزندگی را به همراه می آورد. رنگ سبز ارتعاش افکار ما را موزون نگه می دارد و به ما آرامش می دهد.
 
معانی زیبای سین های سفره هفت سین نوروزی

سین چهارم، سمنو
سمنو مظهر صبر و مقاومت و عضو عدالت و قدرت است.
 
معانی زیبای سین های سفره هفت سین نوروزی

سین پنجم، سیر
سیر به نشانه رعایت حدود و مرزهاست. به سفره هفت سین راه یافته تا پای را از گلیم خویش بیرون ننهیم .سیر نماد مناعت طبع است یعنی انسان باید همواره با قناعت بر جهان بنگرد. پس سیر که نشانه قناعت و یادآور امتناع از تجاوز است را بر سر سفره می نهیم تاانسانی عاقل ،سالم ،شاداب، قوی و قانع باشیم.سیرچشمی و چشم سیری از بزرگ ترین صفات انسان برتر است.
 
معانی زیبای سین های سفره هفت سین نوروزی

سین ششم، سرکه
سرکه نماد پذیرش ناملایمات و نماد رضا و تسلیم است.واقف بر این نکته هستیم که زندگی پیوسته توام با رنج و مشقت و زحمت است و هیچ انسان متعهد و با مسئولیتی نیست که بدون دغدغه بتواند به زندگی ادامه دهد.خداوند، زمین و آسمان و انسان را آسوده و بی غم نیافرید و در هر مشقتی که می رسد ،حکمتی نهفته است و سرکه گویای تسلیم در برابر حکمت خداوند بزرگ و حکیم است.
 
معانی زیبای سین های سفره هفت سین نوروزی

و سین هفتم، سماق
آخرین سین سفره هفت سین سماق است.سماق نمادصبر و بردباری وتحمل دیگران است.صبر به انسان می آموزد که درگذر زندگی، خستگی راباید خسته کرد و کامیابی را باید یافت.
پس بیایید با ایمان به چنین ارزش هایی سال نو را آغازکنیم و با گرایش به عقل و غلبه بر ترس و اضطراب، تصمیم بگیریم زندگی را ازنو بسازیم….

برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ ][ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من
میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.


فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
پیرمرد متعجب و نگران به خونه برگشت.

وقتی وارد خونه شد ، دید پیرزن تو اتاق نشسته و داره گریه میکنه.
متعجب ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ ][ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 

 

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

برچسب‌ها: شعر, داستان کوتاه
[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ][ ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر, شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند … اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه.

“رابیندرانات تاگور”


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ ][ ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


سلام امروز میخوام کتاب روون پسری از رین رو بهتون معرفی کنم.این کتاب برای نوجوون هاست.نوشته ی امیلی رودا البته روون یه مجموعه ست که شامل 4 کتاب میشه.182 صفحه هم هست .خلاصه:روون پسری نحیف و لاغر اندام است و  در روستای رین زندگی میکند.یک روز صبح که مردم رین از خواب بر میخیزند میبینندکه اب رود خانه از جوش و خروش افتاده و از اژدهای بالای کوهستان خبری نیست.همه جمع شده و تصمیم میگیرند نزد {شبا} جادوگر رین بروند.انها روون را نیز همراه خود میبرند.هنگام برگشت از خانه شبا,شبا کاغذی را به سمت روون پرت میکند.مردم روستا تصمیم میگیرند 6نفر از اهالی روستا را به بالای کوهستان بفرستند تا از موضوع اگاه شوند.هنگامی که ان کاغذ را باز میکنند میفهمند که ان نقشه و راهنمای کوهستان است والبته فقط زمانی اطلاعات مشخص میشدند که روون انجا بود.ان ها مجبور شدند روون را نیز همراه خود ببرند.در میان راه هرجا به مشکل برمیخوردند به نقشه مراجعه میکردند اما یک مشکل وجود داشت نقشه با رازورمز ان ها را راهنمایی میکردو ان ها تک تک با مشکلاتی که نقشه بیان کرده بود روبهرو میشدند.در مراحل اخر افراد پشیمان شده و ترسیده ووبرمیگشتند تا ان جا که جان قوی و روون ماندند.به سختی خود را به بالای کوه رساندند.و اژدها را دیدند و فهمیدند که عامل همه این مشکلات اژدها بوده که دارای درد بوده و جلوی اب را گرفته. روون جراحت اژدها را برطرف کرد و همراه با جان قوی به خانه برگشتند.از ان روز به بعد دیگر کسی روون را خرگوش استخوانی صدا نمیکرد.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ ][ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط نگین ] نظرات ()


مردم فاقد نیرو نیستند فاقد اراده اند.

مرگ باعزت بهتر از زندگی باذلت است.

قلب انسان کوچک است ولی گنجایش بزرگترین همچون خداوند را دارد.

اگر در اولین قدم موفقیت نصیب هر کسی شودسعی و عمل دیگر معنایی ندارد.

حقیر شمردن مرگ یکی از مهمترین راههای خوشبختی است.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٠/٩ ][ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


زن کودکی در بغل داشت وبا عجله میدوید. از چند کوچه و خیابان بسرعت گذشت. بچه گریه میکردویکی دوبار نزدیک بود زمین بخورد. از دور بادیدن مغازه خوشحال شد. نفس زنان از لابلای جمعیت گذشت.قبل از اینکه وارده مغازه شود چشمشبه نوشته روی شیشه افتادو وارفت روی کاغذ نوشته بود برنج کوپنی تمام شدذ


برچسب‌ها: شعر, داستان کوتاه
[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ][ ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


خانه قدیمی پدر بزرگ کارگاه چترسازی اش هم بود. عصرها تمام سطح بزرگ حیاط از چترهای باز کنار هم پوشیده میشد. گویا همه ی اجرهای کف حیاط در قالب چتری بزرگ فرو میرفت و ما سرخوشاز بازی های کودکی در زیر چترها پنهان میشدیم .انگارچترها هم به اهستگی با ما میخندیدند. غروب با اماده شدن صندوق های چیده شده از چترچه راحت خستگی یک روز کاری به فراموشی سپرده میشد.

.....بارفتن پدربزرگ ازخانه اش چیزی باقی نماند. حالا فقط چتری کهنه به یادگار مانده که هربار با بازکردن ان خاطرات قایم باشک بازی زیر ان را مرور میکنم.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ][ ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()


سلام دوستان خوبم.

من و چترها کلبه ای است برای ثبت لحظه ها و دقایقی از زندگی و داستانهای کوتاه که میخوانم و می پسندم.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شعر
[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ][ ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط نگین ] نظرات ()