نیاز

زن کودکی در بغل داشت وبا عجله میدوید. از چند کوچه و خیابان بسرعت گذشت. بچه گریه میکردویکی دوبار نزدیک بود زمین بخورد. از دور بادیدن مغازه خوشحال شد. نفس زنان از لابلای جمعیت گذشت.قبل از اینکه وارده مغازه شود چشمشبه نوشته روی شیشه افتادو وارفت روی کاغذ نوشته بود برنج کوپنی تمام شدذ

/ 4 نظر / 15 بازدید
Saba

سلام گلم[لبخند]وبلاگت خیلی قشنگه و مطلب های خوبی هم داره[ماچ]من لینکت کردم...اگر دوست داری منو با اسم love and lovelygirl بلینک [گل]موفق باشی

Saba

آدرس وبلاگم:loveandlovelygirl.persianblog.ir [نیشخند]

مدیس

سلام نگین جون[لبخند]مرسی که بهم سرزدی وبت خیلی زیباست اگه دوست داشتی منوبااسم مدیس یااسمانی هالینک کن[تایید]بهم خبربده که باچه اسمی لینکت کنم[قلب]ممنون

یه دوست

سلام گلم مرسی از اینکه به وبم سر زدی. چرا که نه؟ منو با اسم وبم بلینک بعد بگو با چه اسمی بلینکمت.