پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من
میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.


فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
پیرمرد متعجب و نگران به خونه برگشت.

وقتی وارد خونه شد ، دید پیرزن تو اتاق نشسته و داره گریه میکنه.
متعجب ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!!

/ 4 نظر / 8 بازدید
گل پونه

سلام نگین جان ... مرسی سال نو شما هم مبارک [لبخند][گل] خیلی مطلب بامزه ای بود [خنده] خدا بخندونتت

سپید

واااای نگین جان این داستانه چه عالی بود[رویا][رویا][رویا][رویا]

چقد سخته جدا بودن

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست …